سبک من برای زندگی

نمی دونم اسمش رو چی میشه گذاشت ؟ عشق ،عادت ، تجربه ، بزرگ شدن ، همسر شدن ، زن شدن به تمام معنا !!!ولی دلم از این حس گاهی می گیره ....

باورم نمیشه انگار همین دیروز بود انگار روز بعد از عروسیمه ، از خواب بیدار شدم تو آینه نگاه کردم هنوز آرایشم سر جاش بود ، موهام بهم نخورده بود چون ریزه کاری نداشت ... سریع صورتم رو شستم و حول حول آماده شدم برای پاتختی مثل همه روزهای دیگه دیر رسیدم آرایشگاه .... اینها یعنی سرگرم بودم هنوز حسی نداشتم .... نمی دونستم قراره چی بشه ، نمی دونستم سقف مشترک یعنی چی ... نمی دونستم !!!الان بعد از یکسال بیشتر و عمیق تر حس می کنم معنی کلمه نمی دونستم رو .... !!!من واقعا چیزی نمی دونستم !!

ولی حالا خیلی چیزهارو می دونم که زندگی با همه امیدها و آرزوها و خواسته های مثبت معجونی از خوشی ها و ناخوشی هاست ، روزی با ما و روزی علیه ماست و چاره ای نیست جز استقامت !جزموندن ، جز ادامه دادن به امید روزهای خوب تر !!

چه زود گذشت .... همه سختی ها ، همه نگرانی ها ، همه استرس ها ، همه فشارهای مالی ، همه خوشی ها ، همه خاطرات خوب ، همه اتفاقات ، آرزوها ، حسرت ها ، چیزهایی که بهشون نرسیدم و چیزهایی که راحت به دست آوردمشون .... زود گذشت ... بازم میگم انگار همین دیروز بود .... !روز عروسی رو خیلی دوست دارم هنوز هم که لباس عروس می بینم دلم ضعف می ره برای خیلی چیزها ... خیلی چیزها !!!

**جشنمون یه جشن چهار نفره بود ، من و مامان و فرهاد و همسری ... خوب بود خوش گذشت ! همسری برام یه ساعت خرید خیلی قشنگه دوستش دارم خیلییییییییییی !!!

**رفتیم خرید و وسایل ضیافت رو بدون هیچ صرفه جویی خریدیم و حسابی همدیگرو خجالت زده کردیم بعد یه سال تازه داریم رو میایم !

**چندتا بادکنک قلبی گرفتم که فقط یکیش باد شد بقیه اش تند تند ترکید هنوز باد نکرده !!

**مامان برام لباس گرفته بود و به مهدی پول داد !منم به مهدی یه تراول 50 تومنی دادم که فرداش 30 تومنش رو پس گرفتم ، خو پشیمون شدم دیگه ! هه !!!

 

توهمم ، دلم گرفته به خاطر بعضی نامردی ها بعضی یه طرفه به قاضی رفتن ها !!!

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠ساعت۸:۱۱ ‎ب.ظتوسط فر.زم | نظرات ()

زیباست وقتی که مهربانی ... وقتی که می خندی ... وقتی که می بخشی با تمام وجودت به کسی چیزی را .... چیزی را که او ندارد ،درونش خالی است از آن چیز و تو را صدا کرده است برای پر کردن همان چیز ... مهم نیست این چیز چه باشد ؟ !! مهم این است که چیزهایی در من است که در تو خالی است که تو حس کرده ای عمق نیازت را در آن چیزها و مرا می خوانی برای همان چیزها ...برای همان جاهای خالی درونت ... من آمده ام که پر کنم .... پس از دستهایت شروع می کنم !!!درست لحظه ای که خالی است !!!

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٠ساعت۳:٠٥ ‎ب.ظتوسط فر.زم | نظرات ()

من گاهی دیوانه می شوم !!!

به همین سادگی ، به همین روونی ، به همین خوشمزگی !!!و هیچ کاریش هم نمی شود کرد !نمی شود گفت نشو ، چون احساساتی از ته قلبم به یکباره فریاد می کشد بیرون می ریزد و من تا تخلیه نشوم آرام نمی شوم و نمی توانم جلوی چیزی را بگیرم ! اصلا از اولش هم همیشه همین طور بودم ، سرشار از احساسات متفاوت سرشار از دوگانگی سرشار از عدم تعادل ....... و در تمامی این موارد مقصر نیستم چرا که تقصیر گردن ستاره ها و سیاره هاست ستاره ها سالها قبل از به دنیا آمدن من دوگانگی و عدم ثبات بهمنی هارا فریاد کشیده بودند ... !!!

 

http://hamsafar.persiangig.com/new_folder/new_folder/dgju.jpg

 

 


چیزهایی هست که به دلم نمی چسبد که آزارم می دهد که غمگینم می کند که گاهی تا حد مرگ افسرده ام می کند که مرا در خودم فرو می برد گاهی به خودم تلقین می کنم که مهم نیست که زندگی اینها نیست .... اما چیزی که مهم است مهم است و تلقین بی فایده است !!!و چیزی در درون من می گوید زندگی دقیقا همون چیزهایی است که برای تو مهم است .... !!!و من در به دست آوردن آنها تا حدی ناکام بودم .....

 

 

 

 

تو هرجایی که باشی خونه اونجاست

بزار یک لحظه این رویای من شه

برای دیدنت سقفی ندارم

بزار این چندتا دیوارم نباشه

توی این خونه یک آرامشی هست

که من حس می کنم با هر دومونه

همونی که شب از هرجای دنیا

من رو می تونه برگردونه خونه

من از این خونه هرجایی که میرم

نمی تونم تورو یادم نیارم

چقدر خوبه دلت آشوبه بی من

من این دلشوره هارو دوست دارم

 

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت۱٢:٠۱ ‎ب.ظتوسط فر.زم | نظرات ()

باید بروم ، لباسی سپید بپوشم ، دست و صورتی آب بزنم ، دلی صاف کنم ، گلویی بشورم ،چشمی تر کنم برای شکر گزاری . . .

بگویم خدایا شکرت ، شکرت که اینقدر زود صدایم را می شنوی ! که تا می خواهم بی معطلی می دهی ، که اینقدر هوای مرا داری ، که حواست هست به من ! . . .

خدایا شکرت ، شکرت که دارمش . . . شکرت که تنها نیستم ، که صبور است ، که مرا می فهمد !


این روزها زندگی کمی سخت اما شیرینه !!!

فشارهای زندگی نوپا از یه طرف شوق و ذوق من برای پیشرفت خیلی زود از طرفی دیگر ...

اینقدر این اشتیاق و طی کردن پله های ترقی در من زیاده که رفتم سرکار مجدد ، تمام عزمم رو جزم کردم برای بزرگ شدن برای رسیدن به اهداف بزرگ . .

عید امسال اولین سالی بود که باهم بودیم خسته و خسته از غرفه رسیدیم خونه با سبزی پلوئیی که مامان ئدرست کرده بود خودمون رو سیر کردیم من با اشتیاق مشغول درست کردن سفره هفت سین شدم و روز 4 یا 5 عید رفتیم شمال . امسال عید فقط و فقط گشتیم خیلی خوش گذشتتتتتتتتتتت خیلیییییییییییییی

+نوشته شده در سه‌شنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت٧:٢۱ ‎ب.ظتوسط فر.زم | نظرات ()

همیشه دوست داشتم این لباس های سرتاسر سفید را ،لباسای پف پفی توردار عروسی را می گویم در ذهنم تمام لباس عروس تور بود با سنگ ها و نگین های براقی که می درخشید که به چشم می آمد و چه قشنگ و رویایی است که تو در میان حجم وسیعی از این تورها و سنگ ها و نگین ها و مروارید ها بدرخشی ،یادم می آمد کتاب های کودکیم را سفید برفی ،سیندرلا ، دیو و دلبر ،بند انگشتی و هزاران هزار کتاب دیگر که قهرمان های داستان هایش درست لحظه ای که دل پسرک قصه را می بردند پف دار ترین لباس را با دستکش های بلند و سفید و تاجی از مروارید به تن می کردند و نوک دامنشان را بالا می گرفتند درست در حالی که با ظرافتی خاص و زنانه روی انگشت پا می ایستادند نگاهی دلبرانه و مملو از پیروزی به کادر خارج از کتاب می انداختن درست جایی که من نشسته بودم که من می خواندمشان و من چقدر دلم ضعف می رفت برای آن قهرمان ها و بیشتر از آنها برای آن ژست قشنگ و زنانه و بیشتر از آن برای آن دامن پفی توردار !!

نمی دانم تمام این سالها چگونه گذشت و من چطور اینقدر دیر به خود آمدم ،من تمام فوت و فن های زنانه را ملکه ذهنم کردم عشوه ها را آموختم نازهارا ریختم پف دارترین لباس سفید شهر را انتخاب کردم تاجی از مروارید را در کنار توری بلند و چهار طبق بر سر گذاشتم و درست در لحظه ای که دست گلم را برای عروس آینده پرتاب می کردم و در حالی که با ظرافتی خاص و زنانه روی انگشت های پایم می ایستادم تا در میان تشویق های مهمانان و در خواست بوسه دل پسرک قصه را با خود به خانه بخت ببرم به خود آمدم !!!

پیش تر این حس تلخ کندن را ذره ذره حس کرده بودم و آن لحظه و این روزها بعد از گذشت دو ماه یا بهتر بگویم یک روز کمتر از دوما ه در حجم وسیعی لمس کردم تلخ است به معنای واقعی تلخ است توام با حس غریبی که معنای واقعی اش را هیچ گاه درک نکردم . . . !

مدت هاست که قهرمان داستان هایم تغییر کرده اند ،پوست انداخته اند و از جنسی دیگرند ،حتی ،حتی عابر کوچه ی کناری قهرمان داستان هایم هم لباس پف دار توری به تن نمی کند و من دلم برای تاج مروارید ویترین فروشگاه مقابل کوچه قهرمان داستان هایم هم ضعف نمی رود  شاید منم پوست انداخته ام !!!شاید این روزها از جنسی دیگرم !!!

 

 ***ما وارد خونه خودمون شدیم خونه ای به رنگ ما ،هر روز به تصویر می کشم قشنگ ترین لباس ها ،عطرها ،موها و آرایش ها رو این جمله قشنگه چه خوشگل شدی فریبا خانم ! به من انرژی میده احساس می کنم تو ی ما تو مشتمه  !!!هرچند چاشنی این زیبایی ها گاهی  بداخلاقی است ولی باز انرژی داره .... والله !!!

***این روزها به فکر ایجاد یه تجربه نامه ام برای کسی که نیست و حالا حالا ها هم خبری ازش نیست اما حرفش زیاد هست !!!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩ساعت٤:٥۳ ‎ب.ظتوسط فر.زم | نظرات ()